حكيم زجاجى
664
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
فرستاد او را ، درون پر ز كين * ز سامره سوى خراسان زمين ورا پور طاهر سرافراز مرد * به شهر نشابور بر دار كرد برهنه نگونش برآويختند * بر او مهتران خون دل ريختند سخنگوى را خود گناهى نبود * چو جعفر ستمكار شاهى نبود 465 پى كافرى مؤمنى را ز دار * درآويخت ، بنگر بدين كاروبار از اين كارهاى بد اى هوشمند * نگه دار خود را مشو پرگزند چو خواهى شدن زاين سپنجىسراى * ممان هيچ الا نكويى به جاى در آن عاقبت سخت مغلوب شد * چو فرزند داو [ و ] د معيوب شد به افلاج شد پا و دستش ز كار * بيفتاد بر بستر غم فگار 470 به جعفر از آن پيشتر گفته بود * چو از طالع بد برآشفته بود كه اى شاه با خلق عالم بگوى * بدين كار با من بهانه مجوى كه مخلوق گويند قرآن همه * بكردند از اين امر فرمان همه ره عم نگهدار و آن راه پوى * به ترك حديث برادر بگوى كه مأمون چنين گفت و اين بد چنين * تو هم برمگرد اى شهنشاه ، زاين 475 نكرد اين سخن زآن فرومايه گوش * چنين گفت با قاضى سختكوش سه فرزند بدپور داو [ و ] د را * بديدند آن هر سه مقصود را قضا نامبرده بديشان نداد * پى كارهاى پريشان نداد در آن شغل نام يكى تن نبرد * قضا را به يحيى بن اكثم سپرد كه من بنده را با خدا كار نيست * به درگاه قرآن مرا بار نيست 480 بگويم كه قرآن كلام خداست * برون زاين مكن بنده را بازخواست ز شومى اين گشت قاضى نزار * بمرد اندرآن درد و غم زارزار ز نيكى احمد نياورد ياد * كه بد كرده با جعفر پاكزاد چو يحيى دو سال اندرآن كار بود * ورا كرد جعفر گرفتار زود همه مالهاى ورا برگرفت * به خروارها جامه و زر گرفت 485 ضياع و عقارش به تاراج داد * به نزدش همه كار دين بود باد ز شاهان گيتى از آن پيشتر * بنگرفته بد كس ز داننده زر